فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
* اكثر دانه ها هرگز رشد نمی كنند پس اگر واقعا می خواهید چیزی اتفاق بیفته بهتره بیش از یكبار تلاش كنید  . *



* سنگی كه طاقت ضربه های تیشه رو نداره تندیس زیبا نخواهد شد . *
*******************
* شرط درآمد كار است نه دانستن كار پس برو كار كن نترس نگو كاری بلد نیستم . *
*******************
* خدا زمین رو مدور آفرید تا به انسان بگه همون لحظه ای كه فكر می كنی به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه آغاز هستی  . *
*******************
* برای داشتن چیزی كه تا به حال نداشته اید باید كسی باشید كه تا به حال نبوده اید  . *
*******************
* همیشه امید داشته باش چون همیشه فردایی هست . *
*******************
* میدونی اگه صخره و سنگ تو مسیر رودخانه زندگیت نباشه صدای آب قشنگ نیست  . *
*******************
* نگرانی هرگز از غصه فردا كم نمیكنه بلكه فقط شادی امروز رو از بین می بره . *
*******************
* بسان رود كه در شیب صخره سر به سنگ میزنه رونده باش امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست ، زنده باش. *
*******************
* كاغذ سفید رو هر چقدر هم تمیز و زیبا باشه كسی قاب نمیگیره ، برای ماندگاری در ذهنها باید حرفی برای گفتن داشت  . *
*******************
" حكمت وزیدن باد رقصاندن شاخه ها نیست.بلكه امتحان ریشه هاست... "
*******************
" این روزها باد می وزد ... میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی،  تصمیم با تو است . . . "
*******************
" تو زندگی اگه رسیدی به یک در بزرگ که یه قفل بزرگتر هم بهش بود نترس و ناامید نشو چون اگه قرار بود اون در هیچ وقت باز نشه حتماً به جاش یک دیوار می ساختند. "
*******************
" تمام چیزی که باید از زندگی آموخت تنها یک کلمه است: میگذرد... "
*******************
" 20سالِ بعد،بابتِ کارهایی که نکردی بیشتر افسوس میخوری تا بابتِ کارهایی که کردی ، پس روحیه ی تسلیم پذیری را کنار بگذار ، از حاشیه ی امنیت بیرون بیا ، جستجو کن ، بگرد ، آرزو کن ، کشف کن ،... "
*******************
"  آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است "
*******************
" وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید ، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند ، نه رفتار و عملكرد شما "
*******************
" سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد "
*******************
" اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید "
*******************
" افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند "




طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : جمعه 14 شهریور 1393 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
گل صداقت!!!!

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.



معمای زندگی

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.
سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.
سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است…
این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله!
استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن.
وقتی خندیدن دانشجویان تمام شد استاد گفت: “حالا”، ” می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواده، همسر، سلامتی و دوستان و اموالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز های مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شما. شن ها هم همان وسایل و ابزار کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید…
و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت.
دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت: نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد!!!!



معنای دوم عشق

روزی یكی از خانه های دهكده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند.

شیوانا و بقیه اهالی برای كمك و خاموش كردن آتش به سوی خانه شتافتند.

وقتی به كلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش كردن آتش به جستجوی آب و خاك برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد كه بی تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می كند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیكار نشسته ای و به كمك ساكنین كلبه نرفته ای!؟"

جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم كه در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینكه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام این سالها آرزو می كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اكنون آن زمان فرا رسیده است."

شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك همیشه پاك می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.

عشق واقعی یعنی همین تلاشی كه شاگردان مدرسه من برای خاموش كردن آتش منزل یك غریبه به خرج می دهند. آنها ساكنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها كمك كن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس كردند و به داخل آتش پریدند و ساكنین كلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچكس از بین نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی كرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنید كه از این به بعد بركت این مدرسه اوست!





طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : جمعه 10 مرداد 1393 | 09:36 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

می گویند: روزی یکی از انبیای الهی در گذر خود به مردی پیر و فرتوت برخورد که برای خود جایگاهی در بالای درختی کهن سال ساخته بود و در آن به عبادت خدا مشغول بود. سر سخن را با او باز کرد و در نهایت پرسید: حالا چرا اینجا زندگی میکنی؟گفت: جوان که بودم در عالم رؤیا به من خبر دادند که بیش از 900 سال زندگی نخواهم کرد، لذا حیفم آمد که این عمر کوتاه را به جای عبادت، در راه ساختن خانه و کاشانه تلف کنم.آن نبی گفت: اما به من خبر رسیده که زمانی خواهد رسید که در آن زمان مردمان بیش از 80 یا 90 سال عمر نخواهند کرد اما برای خود قصرها و برج ها می سازند.او گفت: ای بابا، اگر عمر من 90 سال بود که آن را با یک سجده سپری میکردم.!!!




طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 02:06 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
شوهر فقط گفت: عزیزم دوستت دارم!
عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.
اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.
حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.
 



طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 01:30 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کردمرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از...مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم؟!

پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو آنجا دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود.

مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کرد و گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم!!!!!

داستان خواندنی دلقک




طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 12:52 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

دوستان عزیز نظر یادتون نره!(سریال جدید نود هم برای دوستانی كه میخوان در پایین گذاشتم)

متن حكایت
روزی، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می كرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می كرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می كرد. اما همیشه می ترسید كه مبادا او را ترك كند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه این پادشاه با مشكلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می كرد و او نیز همسرش را در این مورد كمك می كرد. همسر اول پادشاه، شریكی وفادار و صادق بود كه سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.
روزی پادشاه احساس بیماری كرد و خیلی زود دریافت كه فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»
بنابراین به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر كرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می شوی؟» او جواب داد: «به هیچ وجه!» و در حالی كه چیز دیگری می گفت از كنار او گذشت. جوابش همچون كاردی در قلب پادشاه فرو رفت.
پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟» او جواب داد: «نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.
بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: «من همیشه برای كمك نزد تو می آمدم و تو همیشه كنارم بودی. اكنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟» او گفت: «متأسفم، در این مورد نمی توانم كمكی به تو بكنم، حداكثر كاری كه بتوانم انجام دهم این است كه تا سر مزار همراهت بیایم"» جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران كرد.
ناگهان صدایی او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی كند به كجا روی، با تو می آیم.» پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: «ای كاش زمانی كه فرصت بود به تو بیشتر توجه می كردم.»

________________________________________
شرح حكایت
در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اینكه تا چه حد برایش زمان و امكانات صرف كرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است كه بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقی نمیكند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین كاری كه می توانند انجام دهند این است كه ما را تا محل بعدی همراهی كنند. همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت می نماییم. در صورتیكه تنها كسی است كه همه جا همراهمان است.
همین حالا احیائش كنیم، بهبودش دهیم و مراقبتش كنیم.




طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : سه شنبه 14 آبان 1392 | 10:51 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم . شوپنهاور

 

خدا به زمان احتیاج ندارد و هرگز دیر نمی کند . اسکاول شین

 

اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی . ارد بزرگ

 

آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی، بکوش که کمال آنچه هستی باشی . دی سلز

 

اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد . مارو اکلینز

 

اگر ندانید که به کجا می روید , چگونه توقع دارید به آنجا برسید ؟ باسیل اس.والش

 

خشم با دیوانگی آغاز می شود و با پشیمانی پایان می پذیرد . فیثاغورث

 

وقتی هدفمان را از دست می دهیم مجبور هستیم سعی خود را چند برابر کنیم . مارک تواین

 

هیچ یک از تمایلات نفس انسانی خطرناکتر از تمایل به تنبلی نیست . اسمایلز

 

بهترین آموزگار استاد ، شاگرد اوست . ارد بزرگ

 

فاش نکردن اسرار مردم دلیل کرامت و بلندی همت است. سقراط

 

بهترین سیاست صداقت است. سروانتس

 

زمانیکه دانش یک مرد برای موفقیت کافی است. ولی تقوای او کافی نیست. هر چه را که او ممکن است بدست آورد دوباره از دست خواهد داد . کنفسیوس

 

موفقیت به همان اندازه شکست خطرناک است . لائو تزو

 

اگر کسی یکبار به تو خیانت کرد ، این اشتباه اوست . اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد ، این اشتباه توست . دالایی لاما

 

دیروز تاریخ است . فردا راز است . امروز یک هدیه است . دالایی لاما

 

هر کجا که هستی ، هر کجا خودت را یافتی ، از هر آنچه که داری لذت ببر ، به تمامی لذت ببر . هر جا که هستی و از هر چه که در دسترس است ، احساس سپاس و نیایش داشته باش . دالایی لاما

 

غضب ، نابیناترین ، شدیدترین و زشت ترین ناصحان است . دسه گور

 

ریش سفید داراترین به اندیشه است نه به دارایی و اندوخته . ارد بزرگ

 

جادوی بخشش

 

بخشش راه حلی جادویی برای بسیاری از مشکلات ماست .

 

کسی که خشم و عصبانیت را ادامه می دهد ، بدون این که خودش بداند از درون به خود آسیب می رساند .

 

کسی که می بخشد به زندگی جدیدی از صلح و آرامش وارد می شود .

 

بخشش پادش خودش است . این بخشاینده است که فایده بیشتری می برد نه بخشوده شده .

 

بخشش مثل جادوست . بخشش راه حلی جادویی برای بسیاری از مشکلات ماست .




طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 11:25 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
بیتی جالب از سعدی شیرازی:
 
چو دخلت نیست ، خرج آهسته تر کن

که می گویند ملاحان سرودی

اگر باران به کوهستان نبارد

به سالی دجله گردد خشک رودی!!
 
جمله زیبا از خاتم پیامبران حضرت محمد (ص):
 
از قرض گرفتن بپرهیزید ، که اندوه شب است و خوارى روز!
 
سخنی جالب از ساموئل جانسون:
 
تقریبا همه ی مردم بخشی از عمرشان را ، در تلاش برای نشان دادن

ویژگی هایی که ندارند ، تلف می کنند!!!!
 
دو بیت جالب از مولانا:
 
آن یکی  خر داشت ، پالانش نبود

یافت پالان ، گرگ خر را درربود

کوزه بودش ، آب می نامد به دست

آب را چون یافت ، خود کوزه شکست!!!
 
سخنی جالب از ارد بزرگ:
 
آسودگی آدمی ، به گنج و دینار نیست که به خرد است و روشن بینی!



طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 10:49 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است

مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشیش از او پرسید  تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم

اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!!!

===============================================================

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی

که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت

کرد…

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود

پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که

هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن

درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین

کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر

را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک5 ساله رفتار

میکرد، متعجب شده بودند…

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و

ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه

میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با

لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه

کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از

مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه

نمی کنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.

امروز  پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.




طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

سلام خدمت همه دوستان و همكاران و بازدیدكنندگان گلم خوبین؟

امیدوارم كه تا این لحظه از روز خسته نشده باشین و مابقی روز رو هم با موفقیت به پایان برسونین

خانوم منظر لطف كردن چندتا سخن از بزرگان فرستادن با تشكر از ایشون منم اونارو براتون میذارم امیدوارم بدردتون بخوره!

محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد " . تولستوی

ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم " . شوپنهاور

آنكه می تواند ، انجام می دهد،آنكه نمی تواند انتقاد می كند " . جرج برنارد شاو

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند " . علی شریعتی

تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت " . لویی پاستور


باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند " . فردریش نیچه

اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنی نداشت. موریس مترلینگ

بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری. گابریل گارسیا مارکز

دوستای گلم شما هم اگه مطلب جالبی رو داشتید برام بفرستید تا در وبلاگ با نام خودتون بذارم ممنونم.

نظر یادتون نره!!!!!!!!!




طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : شنبه 21 بهمن 1391 | 12:40 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic