تبلیغات
مركز آموزش ویندوز ـ ریجستری ـ موبایل ـ سریال روزانه نود 32 - مطالب دل نوشته

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی کردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید

تورا کدام خدا

تو را کدام جهان

تو از کدام ترانه تو از کدام صدف

تو در کدام چمن همره کدام نسیم

تو از کدام سبو

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه

کدام نشاه دمیده از تو در تن من

که ذره ها وجود تو را که می بیند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه

که صبر راه درازی ، به مرگ پیوسته ست 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو باز است و راه من بسته ست




طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

با سلام و خسته نباشید خدمت همه شما دوستان و همكاران عزیز و بزرگوارم خسته نباشید.

خیلی از عزیزان گله میكنن كه چرا هر وقت به تو زنگ میزنیم گوشیت در دسترس نیست؟!!!

باید خدمت شما عرض كنم قبلا گوشیمو كه كنار پنجره میذاشتم یه خونه آنتن داشت! الان كه خارج از ساختمان هم آنتن نمیده!!!! اینقدر كه آنتن های BTS  شركت همراه اول خوب و عالی آنتن دهی میكنن(البته در منطقه ما) پس بنابرین دوستان به شماره ایرانسلم زنگ بزنین. ممنون




طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : چهارشنبه 20 فروردین 1393 | 11:59 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم




طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : شنبه 15 تیر 1392 | 10:47 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ، اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد … شاید توبه کرد …!!!!!!!!!!!!!






طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1392 | 12:51 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت .
او به خدا گفت : خداوند ، دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند.

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی ازآنها را باز کرد .
مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود. آن قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد. افرادی که دور میز نشسته بودند ، لاغرمردنی و مریض حال بودند و به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هرکدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند ، اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.

خداوند گفت تو جهنم را دیدی. حال نوبت بهشت است.
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افرادی دور میز. آنها هم مانند اتاق قبل، همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بودند و می گفتند و می خندیدند.
مرد روحانی گفت: خداوندا ، نمی فهمم. چه رازی در این میان است؟

خداوند پاسخ داد: ساده است . فقط احتیاج به یک مهارت دارد. اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، درحالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند.


--------------------------------------------------------

جهنم یعنی خودخواهی . و بهشت یعنی کمک به همنوع و دوستی با آن.





طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1392 | 12:05 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

لیلی زیر درخت انار نشست.

  درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.

              گل‌ها انار شد، داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

 دانه‌ها عاشق بودند.دانه‌ها توی انار جا نمی‌شدند.

           انار کوچک بود.دانه‌ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

                                                      خون انار روی دست لیلی چکید.

                                          لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.

 

       خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.

                                       " کافی است انار دلت ، تـرکــــ  بخورد .. "








طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1392 | 11:59 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

 


1- عشق
های سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند.

2-  وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3- این سه میم را همواره دنبال کن:

* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیت
پذیری در برابر کارهایی که کردهای

4- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می
جویی، گاه اقبالی بزرگ است.

5- اگر می
خواهی قواعد بازی  را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.

6- به خاطر یک مشاجره
ی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7-  وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده
ای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.

8-  بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9-  چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزش
های خود را بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.

10-  به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11-  شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیش
تر عمر کردی، با یادآوری  زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

12-  زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13-  با محبوب خویش تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه
های قدیم نگیر.

14-   دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.

15-  با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.

16-  سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفته
ای.

17-  بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18-  وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست داده
ای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.....




طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1392 | 11:35 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
خدایا مرا ببخش
به خاطر تمام لحظه هایی که تو با من بودی و من فکر می کردم تنها هستم
به خاطر تمام ثانیه هایی که منتظرم می ماندی و من نمی آمدم ؛ مرا ببخش
به خاطر تمام روزهایی که تو برای من بهترین ها را خواستی و من برای رسیدن به بدترین ها ناامیدت کردم
به خاطر تمام درهایی که کوبیدم و هیچ کدام در خانه ی تو نبود ؛ مرا ببخش
به خاطر تمام لحظه هایی که ماهی قلب من خلاف جریان مسیر تو حرکت می کرد و پرنده ی روح من پرواز نمی کرد و در آسمان رسیدن به تو گم نمی شد
مرا ببخش ؛ به خاطر تمام گله هایم مرا ببخش






طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1392 | 11:25 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

   بی تو ای دوست در این کوی دویدن تا کی؟           خون دل خوردن و پندار دریدن تا کی؟

   به صفای می هجر تو دمیدن تا کی؟                     نازنین طعنه ی اغیار شنیدن تا کی؟

   تو چه دانی که به من بی تو چه ها می گذرد؟         گویی از کالبدم قوت جان می گذرد

   رفتی و با دگران باده ی رندانه زدی                        جام ها بی خبر از عاشق دیوانه زدی

   هیچ دانستی از آن می که به پیمانه زدی               آتش شمع ،  تو در خرمن پروانه زدی

   با تو الحق سخنی بیش نمی باید گفت                 سخنی از دل پر ریش نمی باید گفت

   اشک چشمم ز بس از دوری تو گشت روان             گر چه این هم به وفای تو نمی باید گفت




طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 11:57 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

مردی نزد روانپزشکی رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد، دکتر گفت: به

فلان سیرک برو، آنجا دلقکی هست انقدر می خنداندت تا غمت یادت برود، مرد لبخند تلخی زد و

گفت: من همان دلقکم!!!!!!!!!




طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.