فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود…

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 10/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.
جنی قبول کرد… او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد. بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.
وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت. هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند. یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت :

    - جینی ! تو من رو دوست داری؟
    – اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
    – پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
    – نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله ؟
    – نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…

پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت : ” شب بخیر عزیزم.”
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید :

    - جینی ! تو من رودوست داری؟
    – اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
    – پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
    – نه پدر، گردن بندم رو  نه ، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه ، می توانی در باغ با او قدم بزنی ، قبوله؟
    – نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…

و دوباره روی او را بوسید و گفت : ” خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی. “
چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.
جینی گفت : ” پدر، بیا اینجا “ ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.

پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد…


« این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد!
او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد.

این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم …
سبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، هزار چیز بهتر را به ما داده است… »



طبقه بندی: چیستان و سرگرمی،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 02:05 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد …

نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!




طبقه بندی: چیستان و سرگرمی،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 01:44 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بیست هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ده صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .

مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !





طبقه بندی: چیستان و سرگرمی،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 01:36 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی کردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید

تورا کدام خدا

تو را کدام جهان

تو از کدام ترانه تو از کدام صدف

تو در کدام چمن همره کدام نسیم

تو از کدام سبو

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه

کدام نشاه دمیده از تو در تن من

که ذره ها وجود تو را که می بیند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه

که صبر راه درازی ، به مرگ پیوسته ست 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو باز است و راه من بسته ست




طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
* اكثر دانه ها هرگز رشد نمی كنند پس اگر واقعا می خواهید چیزی اتفاق بیفته بهتره بیش از یكبار تلاش كنید  . *



* سنگی كه طاقت ضربه های تیشه رو نداره تندیس زیبا نخواهد شد . *
*******************
* شرط درآمد كار است نه دانستن كار پس برو كار كن نترس نگو كاری بلد نیستم . *
*******************
* خدا زمین رو مدور آفرید تا به انسان بگه همون لحظه ای كه فكر می كنی به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه آغاز هستی  . *
*******************
* برای داشتن چیزی كه تا به حال نداشته اید باید كسی باشید كه تا به حال نبوده اید  . *
*******************
* همیشه امید داشته باش چون همیشه فردایی هست . *
*******************
* میدونی اگه صخره و سنگ تو مسیر رودخانه زندگیت نباشه صدای آب قشنگ نیست  . *
*******************
* نگرانی هرگز از غصه فردا كم نمیكنه بلكه فقط شادی امروز رو از بین می بره . *
*******************
* بسان رود كه در شیب صخره سر به سنگ میزنه رونده باش امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست ، زنده باش. *
*******************
* كاغذ سفید رو هر چقدر هم تمیز و زیبا باشه كسی قاب نمیگیره ، برای ماندگاری در ذهنها باید حرفی برای گفتن داشت  . *
*******************
" حكمت وزیدن باد رقصاندن شاخه ها نیست.بلكه امتحان ریشه هاست... "
*******************
" این روزها باد می وزد ... میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی،  تصمیم با تو است . . . "
*******************
" تو زندگی اگه رسیدی به یک در بزرگ که یه قفل بزرگتر هم بهش بود نترس و ناامید نشو چون اگه قرار بود اون در هیچ وقت باز نشه حتماً به جاش یک دیوار می ساختند. "
*******************
" تمام چیزی که باید از زندگی آموخت تنها یک کلمه است: میگذرد... "
*******************
" 20سالِ بعد،بابتِ کارهایی که نکردی بیشتر افسوس میخوری تا بابتِ کارهایی که کردی ، پس روحیه ی تسلیم پذیری را کنار بگذار ، از حاشیه ی امنیت بیرون بیا ، جستجو کن ، بگرد ، آرزو کن ، کشف کن ،... "
*******************
"  آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است "
*******************
" وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید ، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند ، نه رفتار و عملكرد شما "
*******************
" سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد "
*******************
" اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید "
*******************
" افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند "




طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : جمعه 14 شهریور 1393 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است. مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد. تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در عملکرد چشم میشود.



پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

وقتی گوجه فرنگی رو از وسط دو نیم میکنید چهار تا خونه میبینید که قرمزه و دقیقا مثل قلب هستش که اون هم قرمزه و چهار تا بخش مجزا داره. تحقیقات نشون داده که گوجه فرنگی خون رو تصفیه میکنه.

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی. امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده.

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

مغز گردو شبیه مغز انسان هستش. نیم کره راست و نیم کره چپ. قسمت بالای مغز و پایین مغز. حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد. در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد.

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین؟ درسته... شبیه کلیه انسان هستش. تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد. استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره. چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه.

آوکادو و گلابی و بادمجان برای سلامت سرویکس و رحم در خانمها بسیار موثر میباشد. امروزه تحقیقات نشان میدهد که اگر خانمها در هفته یک عدد آوکادو مصرف نمایند هورمونهای آنها متعادل میشود و از بروز سرطان رحم جلوگیری میکند. جالبه که بدونید ۹ ماه از شکوفه کردن آوکادو تا رسیدن میوه آن طول میکشه.

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

انجیر پر از دونه هستش که باعث افزایش تعداد و حرکت اسپرم مرد و همچنین جلوگیری از عقیم شدن میشود.

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

سیب زمینی استامبولی شبیه لوزالمعده هستش که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود.

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

زیتون به سلامت و عملکرد تخمدان کمک میکند.

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

کریپ فروت و پرتقال و انواع مرکبات شبیه غده های شیری هستند و در سلامت سینه و جنبش غدد لنفاوی در سینه موثر است.

پرتال قاره رتبه شماره یک تبلیغات و نیازمندی در ایران

پیاز شبیه سلولهای بدن میباشد. امروزه تحقیقات نشان داده است که پیاز نقش مهمی در خروج مواد زائد در بدن را داراست و باعث ریزش اشک و شستشوی لایه مخاطی چشم میگردد.




طبقه بندی: طب سنتی و پزشكی و روانشناسی،

تاریخ : جمعه 14 شهریور 1393 | 10:51 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات


تاریخ : جمعه 14 شهریور 1393 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

دوستان عزیزم نظر یادتون نره!!!!!


Username(ERP SOFT): TRIAL-0119289987
Password(ERP SOFT): 47jmvbthfb
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119290005
Password(ERP SOFT): su935ax34h
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119290044
Password(ERP SOFT): r99khuh6pk
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119290064
Password(ERP SOFT): x8a4mbmfb2
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119290082
Password(ERP SOFT): vr9x2cp5au
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119290105
Password(ERP SOFT): prhrrk3fxj
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119290126
Password(ERP SOFT): xd54t8hd7u
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291342
Password(ERP SOFT): 2bbr3phxcu
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291366
Password(ERP SOFT): r3ebkfexva
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291388
Password(ERP SOFT): e547xkukm9
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291402
Password(ERP SOFT): 5xpt7f9cf8
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291424
Password(ERP SOFT): 588vuhur3x
Expiration date :2014-11-30


Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291444
Password(ERP SOFT): rvk43t9a5f
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291460
Password(ERP SOFT): 8jv47s52kr
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291467
Password(ERP SOFT): ba7jxam6sd
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291487
Password(ERP SOFT): dj4rr823c5
Expiration date 2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291501
Password(ERP SOFT): tchk5mhhf2
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291527
Password(ERP SOFT): 2stfcn2uvt
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119291553
Password(ERP SOFT): d3d8pt77e6
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119297253
Password(ERP SOFT): atxtnxmdst
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119301540
Password(ERP SOFT): kvtesap52b
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119301585
Password(ERP SOFT): 8pe64h5369
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119302163
Password(ERP SOFT): mama5puvxp
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119302182
Password(ERP SOFT): hfddpx7uk3
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119302197
Password(ERP SOFT): eefbrffe4t
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119302225
Password(ERP SOFT): kb52vu3mrh
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119302262
Password(ERP SOFT): 6xeprrchhh
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119302858
Password(ERP SOFT): 3mepjrc8ch
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119302889
Password(ERP SOFT): c6atj6up2a
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119302910
Password(ERP SOFT): v2t497764b
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119302942
Password(ERP SOFT): 2kfnfv83nc
Expiration date :2014-11-30

Username(ERP SOFT): TRIAL-0119289967
Password(ERP SOFT): 6525e5cb73
Expiration date :2014-11-30




طبقه بندی: سریال آنتی ویروس نود 32،

تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور 1393 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
گل صداقت!!!!

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.
روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.



معمای زندگی

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.
سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.
سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است…
این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله!
استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن.
وقتی خندیدن دانشجویان تمام شد استاد گفت: “حالا”، ” می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواده، همسر، سلامتی و دوستان و اموالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز های مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شما. شن ها هم همان وسایل و ابزار کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید…
و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت.
دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت: نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد!!!!



معنای دوم عشق

روزی یكی از خانه های دهكده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند.

شیوانا و بقیه اهالی برای كمك و خاموش كردن آتش به سوی خانه شتافتند.

وقتی به كلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش كردن آتش به جستجوی آب و خاك برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد كه بی تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می كند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیكار نشسته ای و به كمك ساكنین كلبه نرفته ای!؟"

جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم كه در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینكه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام این سالها آرزو می كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اكنون آن زمان فرا رسیده است."

شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك همیشه پاك می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.

عشق واقعی یعنی همین تلاشی كه شاگردان مدرسه من برای خاموش كردن آتش منزل یك غریبه به خرج می دهند. آنها ساكنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها كمك كن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس كردند و به داخل آتش پریدند و ساكنین كلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچكس از بین نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی كرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنید كه از این به بعد بركت این مدرسه اوست!





طبقه بندی: سخنان آموزنده،

تاریخ : جمعه 10 مرداد 1393 | 09:36 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 12 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic