Username:TRIAL-0126593546
Password:288cfxbark

Username:TRIAL-0126593557
Password:4bdr3j5bvp

Username:TRIAL-0126593560
Password:fbhhdd3rrp

Username:TRIAL-0126593572
Password:6ne2jbmh2n

Username:TRIAL-0126593573
Password:nbecnbbaxh

Username:TRIAL-0126593578
Password:xh4b76e42b

Username:TRIAL-0126593585
Password:28kdc2754v

Username:TRIAL-0126593587
Password:9c9c5kamkh

Username:TRIAL-0126593593
Password:8kthkp2br5

Username:TRIAL-0126593596
Password:mv5utsrb7a

Username:TRIAL-0126593597
Password:vseeks2xjr

Username:TRIAL-0126593598
Password:3sn65uxcm7

Username:TRIAL-0126593601
Password:cxa7rruv9x

Username:TRIAL-0126593604
Password:4xu9najxx8

a



طبقه بندی: سریال آنتی ویروس نود 32،

تاریخ : جمعه 14 آذر 1393 | 08:29 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
سفر مجازی به بارگاه علمدار کربلا حضرت ابوالفضل العباس (ع)
سلام بر تو ای اباالفضل که در حیات و مماتت گردآورنده تمامی اصول و مبانی انسانیت بوده و به تنهایی نمونه ای از شهدای کربلا که به قله رفیع شرافت و بزرگی در جهان عرب و اسلام دست یافتند هستی.سلام بر تو ای علمدار کربلا. سلام بر تو ای عباس(ع).سلام خدا برتو آنروزی که متولد شدی و آن روزیکه شهید شدی و آنروزی که برانگیخته خواهی شد.
بیایید با هم به بارگاه باب الحوائج حضرت ابالفضل العباس (ع) سفر کنیم. اگرچه حضور واقعی میسر نیست اما می توان دیداری مجازی از بهشت داشت . تصاویر سه بعدی و پانورامای 180 × 360 درجه ما را بصورت مجازی به آنجا خواهد برد . 
با دریافت این تصاویر می توانید خود را به طور كاملا واقعی در حرم حضرت عباس (ع) احساس كنید.

از قابلیت های انحصاری این تصاویر می توان به موارد زیر اشاره كرد :
1) قابلیت چرخش سه بعدی تصاویر (180 × 360 درجه) با استفاده از موس
2) طبیعی بودن تصاویر و القای حس واقعی حضور در محل
3) بررسی محل از نگاه خود
4) قابلیت زوم بر روی تصاویر (با استفاده از غلطت بالا و پایین رونده موس)
abbas.jpg
و اما عباس بن علی علیه السلام کیست؟
اباالفضل(علیه السلام) بر صحنه تاریخ اسلام به عنوان فرمانده ای بزرگ و منحصر بفرد ظاهر شد که تاریخ بشریت نمونه رشادتهای بی نظیر و همچنین صفات پسندیده وی را هرگز به خود ندیده است .
اباالفضل (علیه السلام) در روز عاشورا با استقامت ، اراده آهنین و غیر قابل توصیف ، اعتماد به نفس بالا و نیروی عزم که به مثابه سپاهی شکست ناپذیر بود سپاه ابن زیاد را مرعوب نمود و روحیه سپاهش را همانند میدان نبرد در هم کوبید .
رشادتهای اباالفضل (علیه السلام) در طول اعصار و قرون موضوع بحث مردم بوده و هست . جهانیان تا کنون نظیرعباس(علیه السلام) را ندیده اند که با وجود حجم سنگین مشکلات و مصائبی که بر دوشش سنگینی کرده بتواند بر سپاهی مجهز که متشکل از دهها هزار پیاده نظام است حمله ور شده و خسارتهای سنگین به آنان وارد نماید . مورخان در خصوص شجاعت عباس(علیه السلام) در روز عاشورا چنین نوشته اند :
"هر چه بر گردانهای دشمن حمله ور می شد نیروهای آن گردان از ترس وی می گریختند و زیر پای یکدیگر له می شدند . او هیمنه مرگ بر روی گردانهای دشمن می گستراند.ترس و وحشت بر آنان مسلط می شد و دلهای دشمنان را متزلزل می نمود بطوریکه با آن کثرت نفرات یارای مقاومت در مقابل او نبود "
این رشادتها و مواهب افتخار آمیز حضرت عباس(علیهى السلام) منحصر به او و مسلمانان نمی شود بلکه هر انسانی که به اصول انسانی پایبند باشد به وی افتخار میکند.
علاوه بر تمامی مواردیکه در بالا برای شخصیت والای اباالفضل (علیه السلام) برشمردیم او نمادی برای صفات والا ، برخوردها و رفتارهای بزرگ منشانه بود . شهامت ،نجابت ، وفا و همراهی در وجودش نقش بست تا آنجا که با برادرش امام حسین(علیه السلام) در سختیها همراهی نمود و جانش را فدایش کرد و با خون خویش از وی دفاع نمود . به درستی چنین وفا و همراهی جز از کسانیکه خداوندش قلبشان را بر ایمان آزموده و هدایت نموده است ساطع نمی شود .
حضرت عباس(علیه السلام) از خلال تعامل بسیار خوبی که با برادرش امام حسین(علیه السلام) داشت حقیقت برادری اسلامی و همه ارزشها و الگوهای آنرا به نمایش گذارد و از هیچ اقدامی که ادب و احترام و احسان به برادر بزرگوارش را اثبات کند فروگذار ننمود .از مهمترین این اقدامات زمانی بود که با جگری گداخته در کنار نهر علقمه قرار گرفت و خواست که جرعه ای آب بنوشد اما یاد عطش برادر و اهل بیتش مانع از آن شد و آب را ننوشید .
تاریخ ملتها را مطالعه کنید . آیا می توان نمونه ای از این برادری صادقانه پیدا کرد ؟! در تاریخچه نجبا و ایثار گران تاریخ جستجو کنید .آیا می توانید همانند این ایثار بیابید؟؟!!
حضرت عباس(علیه السلام) از برای اصولی که مهمترین آنها اجرای حکم قرآن و برقراری عدالت درمیان مردم( که برادرش امام حسین(علیه السلام) آنها را فریاد زده بود ) ، بازگرداندن کرامت و آزادی به مسلمانان ، نشر رافت اسلامی ، ریشه کنی ظلم و جور و بنا نهادن اجتماعی خالی از ارعاب و ترس به شهادت رسید .
امام حسین (علیه السلام) انقلابی را به وجود آورد که خداوند درقرآن به آن اشاره نموده و آنرا عبرتی برای خردمندان و دانشمندان قرار داده بود و بواسطه آن قلعه های ظلم و جور را در هم کوبید .
امام حسین(علیه السلام) این نهضت را آنچنان که خودش توصیف می نماید نه از برای فساد و نه تکبر و ظلم بلکه برای اصلاح در واقعیات تلخ اجتماع که بواسطه حکومت امویان از همه قوانین و عرف اجتماعی فاصله گرفته بودند و زندگی مردم را به جهنمی ملال آور وغیر قابل تحمل مبدل نموده بودند به وجود آورد .
بلادی که تحت فرمان زیاد ابن ابیه (والی معاویه بر عراق و برادر غیر شرعی او) بود از بدترین و سخت ترین شکل اداره رنج میبرد بطوریکه وی آتش فتنه را برافروخت و قانون اللهی را در قضاوت به کنار نهاد و بی گناهان را بجای گنهکاران توقیف و براساس تهمت و گمان مردم را کشت و این مسائل را بر همه مردم تسری داد.
نبرد کربلا نه تنها ازمهمترین اتفاقات جهان بلکه از بزرگترین موفقیت های بشریت در راستای مبارزه مسلحانه با ظلم و طغیان به شمار می آید که توانست مسیر تاریخ ملتهای مسلمان را تغییر دهد و افقهای روشنی در راه مبارزه و سرپیچی از حکومت ظلم و طغیان بنمایاند.
این حماسه عظیم در کربلا احساسات آزادگان را برای مبارزه مسلحانه در راستای آزاد نمودن اجتماع از بندگی، بردگی و حاکمیت قوانین غیر شرعی برانگیخت .
امام حسین(علیه السلام) و اهداف و اصول با عظمتش در این انقلاب جاویدان به پیروزی دست یافتند و به عنوان نمادی برای مبارزه مقدس با ظالمین و طاغوتیان که در هر زمان و مکان انقلابیون را روح و انرژی می دهد جاوید شد . از پیروزیهای قابل توجه و ارزشمند امام حسین (علیه السلام) سلب مشروعیت از نظام اموی حاکم بود ، نظامی که نه تنها نماینده اسلام و مسلمین نبود بلکه حکومتی دیکتاتوری مبتنی بر پایه شمشیر وقلع و قمع و عدم توجه به رضایت و اختیار مردم بود .
امام حسین (علیه السلام) بنیان حکومت بنی امیه را واژگون و نمادهای شکوه ، طغیان و بی اخلاقی آنرا متلاشی نمود و آنرا مبدل به مثالی سیاه و فراموش نشدنی برای تمامی حکومتهای منحرف از راه حق وعدالت در طول تارخ نمود.
انقلاب سیدالشهدا (علیه السلام) ملتهای اسلامی را از حالت رخوت و خمودگی خارج نمود . بعد از این حماسه ، ملت های اسلامی شعار آزادی ، استقلال و حفظ کرامت را برای رهایی از زیر یوغ این حکومتهای جبار فریاد زدند و در انقلابهای بعدی همچون طوفانی کوبنده مشارکت نمودند تا آنجا که ملتهای اسلامی توسط انقلابهای بعدی که امتداد انقلاب امام حسین(علیه السلام) بود نظام حکومتی بنی امیه را سرنگون و از صفحه تاریخ حذف نمودند.
هرآنچه از بی حرمتی ها و تعدی های بی شرمانه ای که در حماسه کربلا به امام حسین(علیه السلام) رفت ناگهانی و بی دلیل نبود . دلیل تمام این اتفاقات ناپسند نتیجه مستقیم انحرافات در مسیر حکومت و مملکت داری از جانب سیاسیون آن عصر بود که به حکومت به دید منبع درآمد و وسیله ای برای رسیدن به ثروتهای کلان می نگریستند و اطلاعی از نظر اسلام در خصوص حکومت که آنرا وسیله ای برای خدمت به مردم و پیشبرد سطح فکری و معیشتی مردم می داند و آنان را در خصوص مسائل اقتصادی امت در برابر خداوند مسئول دانسته ، نداشتند . شریعت اسلامی برای مسئولین حکومتی این اجازه را نیز قائل نشده که بین مردم و نزدیکان خود تفاوت و تبعیض قائل شده و از اموال حکومت چیزی را برای نزدیکان اضافه بر مردم برگزینند .
بر راس فرمانروایان منحرف ، رهبران بنی امیه بودند که اموال خدا را حیف و میل نمودند و خود را صاحب اختیار و قیم مردم معرفی نمودند . علاوه بر تمام ظلم و جور و تجاوزی که بنی امیه بر مردم و کرامتشان روا داشتند ، در ظلم به علویان و دور نمودن شیعیان از ایشان نیز تعمد نمودند .
حضرت اباالفضل(علیه السلام) این مشکلات سخت را پیش پای اهل بیتش و محبان ایشان می دید و بر اندوهش افزوده می شد .
در حماسه کربلا پیشوای ما حضرت عباس(علیه السلام) بعد از برادر گرانقدرش امام حسین(علیه السلام) که بینانگذار این حماسه جاویدان عدالت خواهی و حق طلبی بود ، نقش اصلی را برعهده داشت و بواسطه خدمات ارزشمند ، مواضع شجاعانه و مقاومت دلیرمردانه اش مقابل لشکریان ابن زیاد ، بر تمام اصحاب و اهل بیت مکرم امام (علیه السلام) برتری داشت . او شجاعت وصف ناپذیر و حیرت برانگیزی را به منصه ظهور نهاد . او در وجود نیروهای لشکر برادر اعتماد به نفس ، عزم برای فداکاری و شهادت را تقویت می نمود . او مرگ را آسان می پنداشت تا آنجا که این روحیه در جان نیروهای امام (علیه السلام) نیز نقش بسته و همگی برای اعتلای کلمه "الله" به میادین نبرد شتافتند و به شرف شهادت نائل آمدند.
حضرت عباس(علیه السلام) در روزهای سختی همراه همیشگی برادرش بود و هر آنچه از محبت و احسان در توان داشت تقدیم و از امام با جان و بدنش حمایت نمود . او علمدار لشکر ، هماهنگ کننده و در خدمت امام بود .
بعضی از روایان نقل میکنند که قلب امام(علیه السلام) چنان آکنده ازعشق و محبت عباس(علیه السلام) بوده که عباس (علیه السلام) را به سان میهمان خویش می پنداشته و چون امام (علیه السلام) با وجود وی احساس اعتماد به نفس و قدرت می نموده است اجازه حضور در میدان نبرد را تا زمان کشته شدن اصحاب و اهل بیت به وی نمی داده است.
هنگامیکه حضرت اباالفضل(علیه السلام) به شهادت رسید امام (علیه السلام) احساس غربت و تنهایی و نا امیدی نمود و بر این ضایعه به شدت گریست . امام (علیه السلام) بعد از این اتفاق به سوی میدان نبرد شتافت تا با برادرش در بهشت ملاقات نماید .
سلام بر تو ای اباالفضل که در حیات و مماتت گردآورنده تمامی اصول و مبانی انسانیت بوده و به تنهایی نمونه ای از شهدای کربلا که به قله رفیع شرافت و بزرگی در جهان عرب و اسلام دست یافتند هستی .


جهت دریافت تصویر و انجام سفر مجازی از طریق زیر اقدام نمایید :
abbas-zarih.jpg



abbas(a)-babolgheble.jpg



abbas(a)-goldaste.jpg


abbas(a)-shab.jpg


نحوه استفاده :

اگرچه اغلب کاربران در اولین نگاه متوجه امکانات این تصاویر خواهند شد اما بهتر است اشاره ای گذرا بر نحوه عملکرد آن داشته باشیم :
1) برای حرکت فقط باید ماوس را حرکت دهید تا به تمامی نقاط تصویر پاناروما دسترسی داشته باشید .
2) در این تصاویر شما می توانید به صورت مجازی لنز عکاسی را زوم کنید . از دکمه اسکرولر ماوس و یا کلیدهای PageUP و PageDown برای تعویض بزرگنمائی تصویر از لنز ۱۷ میلی متر تا لنز ۷۵ میلی متر استفاده کنید . ضمنا این کار را می توانید با نگاه داشتن کلید سمت راست ماوس و عقب و جلو کردن ماوس نیز انجام دهید .
3) برای انتخاب تصویر پاناروما ( سه بعدی ۱۸۰ در ۳۶۰ درجه ) به عنوان محافظ صفحه نمایش ( Screen Saver ) از کلید F5 استفاده کنید .(البته در ابتدا و قبل از اجرای تصویر آن را به محل مشخص و ثابتی انتقال دهید تا پس از فشردن کلید F5 ، تصویر همیشه از همانجا فراخوانی شود.)
4) برای خروج از کلید ESC استفاده کنید .


تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393 | 10:49 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

ریا، چک بی محل است.

دیوار ندامت، سایه ندارد.

غفلت، موریانه عمر است.

تن پرور، پرواز شیطان است.

قلم مسموم، آمپول هواست.

لذت، همسایه ی ذلت است.

شیطان، هزار و یک ساز بلد است.

عالم ناپرهیزکار، کور مشعل دار است.

بت سازان، اول از خود بت می سازند.

مرگ مؤ من، آغاز عشق بازی روح است.

زندگی، فرصت تدارک مرگی بزرگ است.

قلمی که پرحرفی کند، عمرش کوتاه است.

کفشی که ریگ دارد، اول صاحبش را آزار می دهد.

حریص، با جهانی گرسنه است و قانع با نانی سیر.

از آدم بی نظم، به اندازه ترس از بدبختی فاصله بگیر.

کتاب خوب آن است که از نویسنده اش بیشتر عمر کند.

از گل بیاموزیم که لطیف، دلربا، شکوهمند و باوقار است.

بوستان وجود دانا، سرشار از عطر عطوفت و آگاهی است.

آدم تنبل صفری است، که بیهوده خویش را عدد می پندارد.

شکر نعمت، همان قوای استفاده صحیح از قوای موجود است.

زندگی را چنان بگذرانید که به هنگام مرگ، دچار حسرت نشوید.

شور همراه شعور، یعنی موفقیت! شور بدون شعور، یعنی خطر.

خبری که می دانی، دلی بیازارد تو خاموش باش تا دیگری بیاورد.

اشتباه نکردن ستودنی نیست، در اشتباه نماندن ستودنی است.

آینده متعلق به کسانی است، که از گذشته خود غافل نمانده اند.

هر که از تجربیات گذشتگان استفاده نماید، نیاز به عمر دوباره ندارد.

این همه خود را تحقیر نکنید، خدا از خلقت شما به خود تبریک گفته.

کمر طاقت انسان، هم در عرصه زور می شکند و هم در میدان محبت.

اگر مالت را «تقسیم»  کنی، خداوند آن را «جمع» و «ضرب» می کند.

شایعه را دشمن سفارش می دهد، منافق می سازد، عوام پخش می کنند.

نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند، نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند.

وقتی دیگران را به ساحل تربیت می رسانیم که جزر و مد روح آنها را بشناسیم.

شعله های حقیر را باد خاموش می کند، اما شعله های بزرگ را برافروخته می سازد.

برای این که انسان کمال یابد، صد سال کافی نیست، ولی برای بدنامی او یک روز کافی است.

روزی که از پلکان «من» پایین بیاییم، هزاران نردبان تا پشت کهکشان ها پیش پایمان نهاده می شود.

انسان های کوچک با بلوغ به تکلیف می رسند و انسان های بزرگ با انجام تکلیف به بلوغ می رسند.

فرصت فروشان زیان کارترین انسان ها هستند. چرا که دیگران کالای خود را می بازند و ایشان هستی خود را.

انسان ها اگر به بهایی بیندیشند که برای رسیدن به آرزوها می پردازند، بر بسیاری از آرزوهای خود خط خواهند کشید.

همه کشف ها و اختراع ها پس از تجربه ها و اشتباه های فراوان به ثمر رسیده اند. پس برخی را به خاطر اشتباه هایشان باید ستایش کرد.



تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393 | 10:34 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

 *- اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا خِیَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِیَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ و َابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّینَ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند رسول خدا سلام بر تو اى برگزیده خدا و فرزند برگزیده اش سلام بر تو اى فرزند امیر مؤ منان و فرزند آقاى اوصیاء

132.jpg 

*- اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمینَ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ

سلام بر تو اى فرزند فاطمه بانوى زنان جهانیان سلام بر تو اى که خدا خونخواهیش کند و فرزند چنین کسى و اى کشته اى که انتقام کشته گانت نگرفتى

 

 

*- اَلسَّلامُ عَلَیْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَیْكُمْ مِنّى جَمیعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ

سلام بر تو و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب من سلام خدا باد همیشه تا من برجایم و برجا است شب و روز

 

*- یا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَةُ بِكَ عَلَیْنا وَ عَلى جَمیعِ اَهْل ِالاِْسْلامِ

اى ابا عبداللّه براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظیم گشت مصیبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام

 

*- و َجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَمیعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَیْكُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ

و گران و عظیم گشت مصیبت تو در آسمانها بر همه اهل آسمانها پس خدا لعنت کند مردمى را که ریختند شالوده ستم و بیدادگرى را بر شما خاندان

 

*- وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ و َاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فیها

و خدا لعنت کند مردمى را که کنار زدند شما را از مقام مخصوصتان و دور کردند شما را از آن مرتبه هائى که خداوند آن رتبه ها را به شما داده بود

 

*- و َلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدینَ لَهُمْ بِالتَّمْكینِ مِنْ قِتالِكُمْ

و خدا لعنت کند مردمى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آنانكه تهیه اسباب کردند براى کشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند

 

*- بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَیْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِیاَّئِهِم

بیزارى جویم بسوى خدا و بسوى شما از ایشان و از پیروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان

 

*- یا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ

اى اباعبداللّه من تسلیمم و در صلحم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قیامت

 

*- وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَیَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ

و خدا لعنت کند خاندان زیاد و خاندان مروان را و خدا لعنت کند بنى امیه را همگى و خدا لعنت کند فرزند مرجانه (ابن زیاد) را

 

*- وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ

خدا لعنت کند عمر بن سعد را و خدا لعنت کند شمر را و خدا لعنت کند مردمى را که اسبها را زین کردند و دهنه زدند و به راه افتادند براى پیكار با تو

 

*- بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ

پدر و مادرم بفدایت که براستى بزرگ شد مصیبت تو بر من پس مى خواهم از آن خدائى که گرامى داشت مقام تو را

 

*- وَ اَکْرَمَنى بِكَ اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ و َآلِهِ

و گرامى داشت مرا بخاطر تو که روزیم گرداند خونخواهى تو را در رکاب آن امام یارى شده از خاندان محمد صلى اللّه علیه و آله

 

*- اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجیهاً بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ

خدایا قرار ده مرا نزد خودت آبرومند بوسیله حسین علیه السلام در دنیا و آخرت

 

*- یا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى امیرِالْمُؤْمِنینَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ

اى اباعبداللّه من تقرب جویم به درگاه خدا و پیشگاه رسولش و امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن

 

*- وَ اِلَیْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِالْبَراَّئَةِ (مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَیْكُمْ وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ) مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَیْهِ بُنْیانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَیْكُمْ وَ على اَشْیاعِكُمْ

و شما بوسیله دوستى تو و بوسیله بیزارى از کسى که با تو مقاتله کرد و جنگ با تو را برپا آرد و به بیزارى جستن از کسى که شالوده ستم و ظلم بر شما را ریخت و بیزارى جویم بسوى خدا و بسوى رسولش از کسى که پى ریزى کرد شالوده این کار را و پایه گذارى کرد بر آن بنیانش را و دنبال کرد ستم و ظلمش را بر شما و بر پیروان شما

 

*- بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَیْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَیْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیِّكُمْ

بیزارى جویم بدرگاه خدا و به پیشگاه شما از ایشان و تقرب جویم بسوى خدا سپس بشما بوسیله دوستیتان و دوستى دوستان شما

 

*- وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَ النّاصِبینَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ

و به بیزارى از دشمنانتان و برپا کنندگان (و آتش افروزان ) جنگ با شما و به بیزارى از یاران و پیروانشان

 

*- اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ

من در صلح و سازشم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با کسى که با شما در جنگ است و دوستم با کسى که شما را دوست دارد و دشمنم با کسى که شما را دشمن دارد

 

*- فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِیاَّئِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ

و درخواست کنم از خدائى که مرا گرامى داشت بوسیله معرفت شما و معرفت دوستانتان و روزیم کند بیزارى جستن از دشمنانتان را

 

*- اَنْ یَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ یُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ

به اینكه قرار دهد مرا با شما در دنیا و آخرت و پابرجا دارد براى من در پیش شما گام راست و درستى (و ثبات قدمى) در دنیا و آخرت

 

*- وَ اَسْئَلُهُ اَنْ یُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ (بِالْحَقِّ) مِنْكُمْ

و از او خواهم که برساند مرا به مقام پسندیده شما در پیش خدا و روزیم کند خونخواهى شما را با امام راهنماى آشكار گویاى (به حق) که از شما (خاندان ) است

 

*- وَ اَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ یُعْطِیَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما یُعْطى مُصاباً بِمُصیبَتِهِ مُصیبَةً ما اَعْظَمَه

و از خدا خواهم به حق شما و بدان منزلتى که شما نزد او دارید ، که عطا کند به من بوسیله مصیبتى که از ناحیه شما به من رسیده بهترین پاداشى را که مى دهد به یك مصیبت زده از مصیبتى که دیده

 

*- وَ اَعْظَمَ رَزِیَّتَها فِى الاِْسْلامِ وَ فى جَمیعِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ

براستى چه مصیبت بزرگى و چه داغ گرانى بود در اسلام و در تمام آسمانها و زمین خدایا چنانم کن در اینجا که ایستاده ام از کسانى باشم که برسد بدو از ناحیه تو درود و رحمت و آمرزشى

 

*- اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

خدایا قرار ده زندگیم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ محمد و آل محمد

 

*- اَللّهُمَّ اِنَّ هذا یَوْمٌ تَبرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَیَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الَْآکبادِ اللَّعینُ ابْنُ اللَّعینِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِیِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ

خدایا این روز روزى است که مبارك و میمون دانستند آنرا بنى امیه و پسر آن زن جگرخوار (معاویه ) آن ملعون پسر ملعون (آه لعن شده ) بر زبان تو و زبان پیامبرت که درود خدا بر او و آلش باد

 

*- فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فیهِ نَبِیُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ

در هر جا و هر مكانى که توقف کرد در آن مكان پیامبرت صلى اللّه علیه و آله

 

*- اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْیانَ وَ مُعاوِیَةَ وَ یَزیدَ بْنَ مُعاوِیَةَ عَلَیْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدینَ

خدایا لعنت کن ابوسفیان و معاویه و یزید بن معاویه را که لعنت بر ایشان باد از جانب تو براى همیشه

 

*- وَ هذا یَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِیادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَیْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ

و این روز روزى است که شادمان شدند به این روز دودمان زیاد و دودمان مروان بخاطر کشتنشان حضرت حسین صلوات اللّه علیه را

 

*- اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَیْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَ الْعَذابَ (الاَْلیمَ) اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَیْكَ فى هذَا الْیَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا

خدایا پس چندین برابر کن بر آنها لعنت خود و عذاب دردناك را خدایا من تقرب جویم بسوى تو در این روز و در این جائى که هستم

 

*- وَ اَیّامِ حَیاتى بِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَیْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِیِّكَ وَ آلِ نَبِیِّكَ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمُ اَلسَّلامُ

و در تمام دوران زندگیم به بیزارى جستن از اینها و لعنت فرستادن بر ایشان و بوسیله دوست داشتن پیامبرت و خاندان پیامبرت که بر او و بر ایشان سلام باد

178.jpg 

پس مى گوئى صد مرتبه :

 

*- اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ

خدایا لعنت کن نخستین ستمگرى را که بزور گرفت حق محمد و آل محمد را و آخرین کسى که او را در این زور و ستم پیروى کرد

 

*- اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً

خدایا لعنت کن بر گروهى که پیكار کردند با حسین علیه السلام و همراهى کردند و پیمان بستند و از هم پیروى کردند براى کشتن آن حضرت خدایا لعنت کن همه آنها را

 

پس مى گوئى صد مرتبه :

 

*- اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَیْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِكُمْ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد همیشه تا من زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد این زیارت را خداوند آخرین بار زیارت من از شما

 

*- اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

سلام بر حسین و بر على بن الحسین و بر فرزندان حسین و بر اصحاب و یاران حسین

 

پس مى گوئى :

 

*- اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَ ابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَ الرّابِعَ

خدایا مخصوص گردان نخستین ستمگر را به لعنت من و آغاز کن بدان لعن اولى را و سپس دومى و سومى و چهارمى را

 

*- اَللّهُمَّ الْعَنْ یَزیدَ خامِساً وَ الْعَنْ عُبَیْدَ اللَّهِ بْنَ زِیادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْیانَ وَ آلَ زِیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى یَوْمِ الْقِیمَةِ

خدایا لعنت کن یزید را در مرتبه پنجم و لعنت کن عبیداللّه پسر زیاد و پسر مرجانه را و عمر بن سعد و شمر و دودمان ابوسفیان و دودمان زیاد و دودمان مروان را تا روز قیامت

 

پس به سجده مى روى و مى گوئى :

 

*- اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرینَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظیمِ رَزِیَّتى

خدایا مخصوص تو است ستایش سپاسگزاران تو بر مصیبت زدگى آنها، ستایش خداى را بر بزرگى مصیبتم

 

*- اَللّهُمَّ الرْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ

خدایا روزیم گردان شفاعت حسین علیه السلام را در روز ورود (به صحراى قیامت ) و ثابت بدار گام راستیم را در نزد خودت با حسین علیه السلام و یاران حسین آنانكه بى دریغ دادند جان خود را در راه حسین علیه السلام.



تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
مصیبت وارده
 
حضرت حجة الاسلام والمسلین حاج آقاى نمازى منبرى معروف اصفهان از قول صدیق شریفشان فرمود: دو چیز در حرم دیدم ، یكى : در صحن آقا حضرت قمر بنى هاشم ع و آن در شب جمعه اى بود كه من وعِدّه دیگرى مشغول كار بودیم ، دیدم یك دسته پرنده كه مثل مرغابى بودند آمدند دور گنبد امام حسین علیه السلام و دور گنبد حضرت اباالفضل ع دور زدند مثل اینكه مى خواستند تعظیم كنند سر فرود آوردند و رفتند، ما دست از كار كشیدیم و به این صحنه نگاه مى كردیم .
دوم : شب كه آمدیم حرم آقا اباالفضل علیه السلام ، جوانى را مشاهده كردیم كه به مرض روانى مبتلا بود و سه چهار نفر هم از عهده او برنمى آمدند، و با زنجیر پایش را به ضریح بسته بودند.
زیارت و كارهایمان را كردیم و به منزل رفتیم و صبح آمدیم كه زیارت كنیم و به كار مشغول شویم دیدیم این جوانى كه هیچكس از عهده او بر نمى آمد، آرام شده ، ولى زنجیر هنوز به پایش بسته است ، اما طرف دیگر زنجیر كه به ضریح بسته بود باز شده است .
خادم زنجیر را هم از پایش باز كرد، و زوار نیز به جوان پول مى دادند.
به پدرش گفتیم : فرزند شما چه مرضى داشت ؟!
پدرش گفت : این فرزند یك قسم نا حق به حضرت خورده بود، و از آن ساعت حواس پرتى پیدا كرد، هر جا هم كه بردیم نتیجه اى نگرفتیم ، آوردیمش اینجا و متوسل به حضرت ابوالفضل علیه السلام شدیم خلاصه حضرت شفایش دادند.
فردا شب هم كه او را دیدیم داشت وضو مى گرفت كه به حرم آقا حضرت امام حسین علیه السلام برود.
 
فقط روضه ابوالفضل
 
حضرت حجة الاسلام والمسلین حاج آقاى نمازى از قول حاج آقاى مولانا از مداحین بااخلاص اصفهان نقل فرمودند: هر سال ایام عاشورا براى تبلیغ به آبادان مى رفتیم ، یكسال یك آقا سیدى كه ظاهراً اهل گلپایگان یا از شهر دیگرى بود، با ما همراه شد، تا اینكه دهه محرم تمام و وقت رفتن گردید، دیدم خیلى ناراحت است .
رفتم جلو و گفتم : آقا سید چرا ناراحتى ؟! گفت : حقیقتش ما ایّام محرم توى شهرمان روضه خوانى داشتیم ، ولى امورات ما نمى گذشت ، امسال خانواده به ما پیشنهاد دادند كه به خوزستان بیایم تا شاید بتوانم از طریق تبلیغ در شهرستان دیگر وضعمان را تغییر دهیم .
اینجا هم چیزى برایمان نداشت و دست خالى دارم برمى گردم و نمى دانم جواب زن و بچّه هایم را چه بدهم .
آقایى كه مسئول كار ما بود، فرمود: بلیط برایتان مى گیرم و یك مقدار هم پول دادند، امّا این جواب كار را نمى داد، آقا سید ناراحت و سر در گریبان بود، كه یك وقت یك سید عربى آمد و به او فرمود: آیا روضه مى خوانى ؟ گفت : بله ، ولى بلیط برگشت دارم .
فرمود: بلیطت را عوض مى كنیم ، گفت : دست شما درد نكند. در این هنگام سید عرب دست او را گرفت و برد.
بقیه داستان را از زبان خودش نقل میكنم : گفت :
مرا از این طرف شط به طرف دیگر شط برد، و از روى پل كوچكى عبور كردیم به نخلستان رسیدیم ، مرا وارد یك حسینیّه بزرگى كردند كه جمعیّت زیادى در آنجا آمده بودند، و آقا سیدى هم براى آنها نماز مى خواند، و همه افراد آنجا سید بودند و به من گفتند: فقط روضه اباالفضل علیه السلام را بخوان ، من هم صبح و ظهر و شب براى اینها روضه حضرت اباالفضل مى خواندم ، تا اینكه دهه تمام شد.
وقتى كه مى خواستم بیایم ، جعبه اى با یك بسته پارچه برایم آوردند. و بعد فرمودند: این ها نذر آقا اباالفضل ع است و كلیدش را هم به من دادند، من با خودم گفتم : شاید مثلاً 100 تومان یا 200 تومان است ، ولى وقتى باز كردم ، دیدم جعبه پر از پول است . امّا به من گفتند: اینجا همین یك دفعه بود، دیگه اینجا را پیدا نمى كنى ، این دو تا بقچه را هم ببر براى دو تا دخترهایت كه خانمت گفته بود: براى دخترهایمان چیز مى خواهیم .
بعد كه به منزل آمدم ، خانمم به من گفت : همان آقایى كه بقچه ها و پولها را به تو داده بودند به من گفته بودند: مَرْدَتْ را این طرف و آن طرف نفرست ما خودمان كارتان را سر و سامان مى دهیم .
هم اكنون این آقا وضع زندگانیش عالى است .
 
زوار ما را گرامى دار
 
مداح بااخلاص اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام حضرت حاج آقا محمد خبازى معروف به مولانا فرمود: یكى از این سالها كه كربلا رفتم ایام عاشورا و تاسوعا بود. عربها عادتشان این است كه ایام عاشورا در كربلا عزادارى كنند و از نجف هم براى شركت در عزا به كربلا مى آیند، ولى آنان در موقع 28 صفر در نجف عزادارى مى كنند و از كربلا هم براى عزادارى به نجف مى روند.
صبح بیست و هفتم صفر از نجف به كربلا آمدم و چون خسته شده بودم به حسینیه رفتم و در آنجا خوابیدم ، بعد از ظهر كه به زیارت حضرت اباالفضل علیه السلام و زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شدم ، دیدم خلوت است حتى خدام هم نیستند و مردم كم رفت و آمد مى كنند، گفتم : پس مردم كجا رفتند. گفتند: امشب شب بیست هشتم صفر است اكثر مردم از كربلا به نجف مى روند و در عزادارى پیغمبر ص و امام حسن علیه السلام شركت مى كنند.
من خیلى ناراحت شدم ، به حرم حضرت اباالفضل علیه السلام آمدم و عرض كردم : آقا من از عادت عربها خبر نداشتم و به كربلا آمده ام ، یك وسیله اى جور كنى تا به نجف برگردم .
آمدم سر جاده ایستادم ولى هر چه ایستادم وسیله اى نیامد، دوباره به حرم آمدم و به حضرت گفتم : آقا من مى خواهم به نجف بروم ، باز به اول جاده برگشتم ولى از وسیله نقلیه خبرى نبود. بار سوم آمدم سر جاده ایستادم ، دیدم یك فولكس واگن كرمى رنگ جلوى پاى من ترمز كرد.
گفت : محمد آقا، گفتم بله ، گفت نجف مى آیى .
گفتم : بله گفت : تَفَضَّلْ، یعنى : بفرمائید بالا.
من عقب فولكس سوار شدم ، راننده مرد عرب متشخصى بود كه چپى و عقالى بر روى سرش بود.
از آینه ماشین گریه كردن او را دیدم ، از او پرسیدم : حاجى قضیه چیه ؟ چرا گریه مى كنى ؟!
گفت : نجف بشما مى گویم .
آمدیم نجف ، دَرِ یك مسافرخانه نگه داشت ، و مسافرخانچى را كه آشنایش ‍ بود صدا زد و گفت : این محمد آقا چند روزى كه اینجاست مهمان ماست و هر چه خرجش شد از ایشان چیزى نگیر.
بعد به من آدرس داد كه هر وقت كربلا آمدى به این آدرس به خانه ما بیا. گفتم : اسم شما چیست ؟ گفت : من سید تقى موسوى هستم . گفتم : از كجا مى دانستى كه من مى خواهم به نجف بیایم .
گفت : بعداً برایت به طور كامل تعریف مى كنم اما اكنون به تو مى گویم .
من عیالى داشتم كه سر زائیدن رفت ، بچه اش كه دختر بود زنده ماند، من دختر بچه را با مشكلات بزرگش كردم ، یكى دو سال بعد عیال دیگرى گرفتم ، مدتى با آن زندگى كردم ، و این روزها پا به ماه بود، من دیدم كه ناراحت است و دكتر دم دست نداشتم ، به زن همسایه مان گفتم : برو خانه ما كه زنم حالش خوب نیست و خودم به حرم حضرت اباالفضل علیه السلام آمدم و گفتم : آقا من دیگه نمى توانم ، اگر این زن هم از دستم برود زندگیم از هم مى پاشد، من نمى دانم ، و با دل شكسته و گریه زیاد به خانه آمدم .
دیدم عیالم دو قلو بچه دار شده و به من گفت : برو دم جاده نجف ، یك نفر بنام محمد آقاست او را به نجف برسان و بازگرد.
گفتم : محمد آقا كیست ؟
گفت : من در حال درد بودم و حالم غیر عادى شد در این هنگام حضرت اباالفضل علیه السلام را دیدم . فرمودند: ناراحت نباش خدا دو فرزند دختر به شما عنایت مى كند.
به شوهرت بگو: این زائر ما را به نجف ببرد. خلاصه من مامور بودم شما را به نجف بیاورم .
من بعد از زیارت به كربلا آمدم ، منزل ایشان رفتم ، دیدم دو دختر دوقلوى او و عیالش بحمدالله همه صحیح و سالم هستند واز من پذیرائى گرمى كردند بخاطر آنكه زائر حضرت قمر بنى هاشم علیه السلام بودم .
 
قبر كوچك
 
در زمان مرحوم علامه بحرالعلوم رضوان الله تعالى علیه ، قبر مقدس ‍ حضرت ابوالفضل العباس ع خراب شد. به علامه بحرالعلوم خبر دادند كه قبر مقدّس حضرت عباس علیه السلام دارد خراب مى شود، علامه بحرالعلوم دستور داد تا قبر شریف ترمیم و تعمیر شود.
بنا بر این شد كه روز معین به اتفاق استاد بناء به سرداب مقدس بروند و قبر را تجدید عمارت كنند.
در روز مقرر علامه همراه استاد بنا وارد سرداب و زیر زمین شدند.
معمار نگاهى بقبر و نگاهى به علامه كرد و گفت : آقا اجازه مى فرمائید سؤالى بكنم ؟
فرمود: بپرس ؟
استاد بناء گفت : ما تا حالا خوانده و شنیده بودیم مولاناالعباس ع اندامى موزون و رشید و قد بلند و چهارشانه داشته ، بطورى كه وقتى سوار بر اسب مى شده زانوهایش برابر گوشهاى اسب قرار مى گرفته .
پس بنابر این باید قبر مقدس هم بزرگ و طولانى باشد، ولى من مى بینم صورت قبر كوچك است ؟!
آیا شنیده هاى من دروغ است ، یا كوچكى قبر علت خاصى دارد؟!
علامه بحرالعلوم بجاى جواب سر بدیوار گذاشت و سخت گریه كرد.
گریه طولانى علامه ، معمار را نگران و ناراحت و مضطرب نمود و عرضه داشت : آقاى من چرا گریان و اندوهناك شدید و سرشك غم از دیدگان فرو میریزید؟!
مگر من چه گفتم ، آیا از سؤ الى كه من كردم تاثرى بر شما روى آورده ؟
علامه فرمود: استاد بناء پرسش تو دل مرا بدرد آورد. چون شنیده هاى تو درست و صحیح است ،امّا من بیاد مصائب و دردهاى وارده بر عمویم عباس علیه السلام افتادم .
آرى عباس بن على علیه السلام اندامى رشید و قد و قامتى بلند داشت ، و لیكن بقدرى ضربت شمشیر و تبرهاى دلسوز و گرزها و نیزه ها بر بدن ، نازنین او وارد كردند كه بدنش را قطعه قطعه نمودند و آن اندام رشید بقطعات خونین تبدیل شد.
آیا انتظار دارى بدن پاره پاره حضرت عباس علیه السلام كه بوسیله حضرت امام سجاد علیه السلام جمع آورى و دفن شد قبرى بزرگتر از این قبر داشته باشد؟!
 
جوان مریض
 
مرد صالح و اهل خیرى در كربلا زندگى میكرد كه فرزندش مرض سختى مى گیرد، هر چه حكیم و دوا مى كند نتیجه اى نمى گیرد، آخرالامر متوسل به ساحت مقدس حضرت قمربنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام مى شود.
فرزند مریض را به حرم مطهر آورده و به ضریح مى بندد و مى گوید: یا ابوالفضل من دیگه از معالجه اش خسته شدم هر جا كه بردمش جوابم كردند، تو باب الحوائجى و از خدا شفاى این بچه را بخواه ...
صبح روز بعد یكى از دوستانش پیش او میآید و میگوید: براى شفاى بچه ات دیشب خواب دیدم ، گفت : چه خوابى دیدى ؟گفت : خواب دیدم كه آقا قمر بنى هاشم علیه السلام براى شفاى فرزندت دعا میكرد و از خدا شفاى او را مى خواست .در این بین ملكى از طرف رسول خدا ص خدمت آن حضرت مشرف شد و گفت : حضرت رسول خدا ص مى فرماید: عباسم درباره شفاى این جوان شفاعت نكن ، زیرا پیمانه عمر او تمام شده و مرگش رسیده .
حضرت به آن ملك فرمود: تشریف ببرید به حضرت رسول الله بفرمائید: عباس بن على سلام مى رساند و مى گوید: به وسیله شما از خدا تقاضاى شفاى این مریض را مى كنم و درخواست دارم كه او را مورد عنایت قرار دهید.
ملك رفت و برگشت و همان سخن قبل را گفت .
كه اجل او رسیده .
باز آقا قمربنى هاشم علیه السلام سخنان خود را تكرار فرمود، این گفتگو سه مرتبه تكرار شد. مرتبه چهارم كه ملك حرف قبلیش را میزد آقا ابوالفضل علیه السلام فرمود: برو سلام مرا به رسول الله برسانید و بگوئید مرا ابوالفضل مى گویند: مگر خداوند مرا باب الحوائج نخوانده است ؟ مگر مردم مرا به این شهرت نمى شناسند؟
مردم بخاطر این اسم به من متوسل مى شوند و بوسیله من شفاى مریض هایشان را از خدا مى خواهند حالا كه اینطور است پس اسم باب الحوائجى را از من بگیرد تا مردم دیگر مرا باب الحوائج نخوانند.
تا این پیام به حضرت پیغمبر ص رسید حضرت تبسمى نمود و فرمود: برو به عباسم بگو خدا چشم ترا روشن كند تو همیشه باب الحوائجى و براى هركس كه میخواهى شفاعت كن و خداوند متعال ببركت تو این بچه را شفا فرمود.
 
باب الحوائج
 
عالم ربّانى حاج شیخ مرتضى آشتیانى رضوان الله تعالى علیه فرمود: كه حجة الاسلام حاج میرزا حسین خلیلى طهرانى اعلى الله مقاله فرمود: خبر داد ما را شیخ جلیل و رفیق نبیل كه با همدیگر سر درس صاحب جواهر رضوان الله تعالى علیه حاضر مى شدیم .
یكى از تجار كه رئیس خانواده الكبّه بود، پسر جوان و خوش صورت و مؤ دبى داشت ، والده اش علوّیه محترمه همین یك پسر را داشتند كه این هم مریض مى شود، بقدرى مرضش سخت مى شود كه به حال مرگ و احتضار مى افتد.
چشم و پاى او را مى بندند. پدرش از اندرون خانه به بیرون مى رود، و به سر و سینه مى زند مادر علویه اش به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام مشرف مى شود و از كلیددار آن آستان خواهش و تمنا مى كند كه اجازه دهد شب را تا صبح توى حرم بماند.
كلیددار اول قبول نمى كند، ولى وقتى خودش را معرفى مى كند و مى گوید: پسرم محتضر است و چاره اى جز توسل به ساحت مقدس حضرت باب الحوائج ندارم كلیددار قبول مى كند و به مستخدمین دستور مى دهد كه علویه را در حرم شب بیتوته كند.
شیخ جلیل فرمود: بنده همان شب به كربلا مشرف شدم و اصلاً خبر از تاجر و مرض پسرش اطلاع نداشتم ، همان شب كه بخواب رفتم ، در عالم خواب به حرم مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السلام مشرف شدم و از طرف مرقد مطهر حضرت حبیب بن مظاهرع وارد شدم ، دیدم بالاى سر حرم ، زمین تا آسمان مملو از ملائكه هاست و در مسجد بالا سر حضرت پیغمبر ص و حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام روى تخت نشسته اند. در همان موقع ملكى خدمت حضرت آمده فرمود: السلام علیك یا رسول الله سپس فرمودند: حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس علیه السلام فرمود: یا رسول الله پسر این علویه عیال حاجى الكبه مریض است و به من متوسل شده ، شما به درگاه خدا دعا كنید كه پروردگار او را شفا عنایت فرماید:
حضرت رسول ص دستها را به دعا بلند كردند و بعد از چند لحظه فرمودند: مرگ این جوان رسیده و كارى نمى شود كرد. ملك رفت و بعد از چند لحظه دیگر آمد و پس از عرض سلام همان پیغام را آورد.
حضرت رسول ص باز دستها را به دعا بلند كرده باز همان جواب را فرمودند: ملك برگشت .
یك وقت دیدم ملائكه اى كه در حرم بودند، یك مرتبه مضطرب شدند، ولوله و زلزله اى در بین شان بوجود آمد، گفتم چه خبر شده ؟! خوب كه نگاه كردم ، دیدم خود حضرت باب الحوائج علیه السلام كه با همان حالى كه در كربلا به شهادت رسیده اند دارند تشریف مى آورند، به حضرت رسول ص سلام كردند و بعد فرمودند: فلان علویه به من متوسل شده و شفاى جوانش را از من مى خواهد شما از حضرت حق سبحانه بخواهید كه یا این جوان را شفا دهد و یا اینكه دیگر مرا باب الحوائج نگوئید.
تا پیغمبر این حرف را شنید چشمان مباركشان پر از اشك شد و رو به حضرت امیر علیه السلام نمود و فرمودند: یا على تو هم با من دعا كن هر دو بزرگوار دست ها را رو به آسمان كرده و دعا فرمودند، بعد از لحظه اى ملكى از آسمان نازل شد و به محضر مقدس حضرت رسول اكرم ص مشرف شده و سلام كرد و فرمود: حضرت حق سبحانه و تعالى سلام مى رساند و مى فرماید: ما لقب باب الحوائجى را از عباس نمى گیریم و جوان را هم شفا دادیم .
من فورا از خواب بیدار شدم و چون اصلاً خبرى از این ماجرا نداشتم ، خیلى تعجب كردم . ولى گفتم : این خواب صادقه است و در آن حتما سِرّى هست .
وقتى كه برخاستم دیدم سحر است و ساعتى به صبح نمانده چون تابستان هم بود، طرف خانه حاجى الكبه براه افتادم .
وقتى وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را در میان خانه دیدم كه راه مى رود و به سر و صورت مى زند. به حاجى گفتم : چطور شده چرا ناراحتى ؟! گفت : دیگه مى خواهى چطور بشود. جوانم از دستم رفت .
دست او را گرفتم و گفتم آرام باش و ناراحتى نكن ، خدا پسرت را شفا داده و ترس و واهمه اى هم نداشته باش ، خطر رفع شده ، تعجب كنان مرا به اطاق جوان مریض و مرده اش برد، وقتى كه وارد شدیم بقدرت كامله حق جوان نشست و چشم بند خود را باز كرد.
حاجى تا این منظره را مشاهده كرد دوید و جوانش را بغل كرد.
جوان اظهار گرسنگى كرد، برایش غذا آوردند و خورد! گویا اصلاً مریض ‍ نبوده .
 
دزدان قافله
 
مرحوم آقا میرزا حسن یزدى رحمة الله علیه از مرحوم پدرش نقل كرد:
یك سالى از یزد با اموال زیادى به همراه كاروان بزرگى به كربلا مشرف شدیم ، قریب به نیمه هاى شب به یك سِرى از دزدان و سارقان و طریق القطّاع برخورد كردیم ، من سكّه هاى طلاى زیادى داشتم كه فوراً آنها را توى قنداقه كودك كه همین میرزا حسن باشد، گذاشتم و او را به مادرش دادم در این هنگام دزدان ریختند و همه را غارت كردند، فریاد استغاثه زوار كربلا بلند شد كه دل هر بیننده اى را مى سوزانید و گریانش مى كرد.
مردم صدا زدند: یا ابوالفضل یا قمربنى هاشم یا حضرت عباس یا باب الحوائج بفریادمان برس و گریه مى كردند.
ناگهان در آن موقع شب متوجه شدیم ، سوارى با اسب از دامنه كوهى كه در نزدیكى ما بود. سرازیر شد، جمال دل ربایش زیر نقاب بود ولى نور صورت انورش از زیر نقاب همه جا را منور و روشن كرده بود، شمشیرش مانند ذوالفقار پدرش امیرالمؤ منین علیه السلام بود.
فریادى مانند صداى رعد و برق ، تمام صحرا را پر كرد و به سارقان و دزدان حمله نمود و فرمود: دست از این قافله بردارید و از اینجا بروید، دور شوید و گرنه همه شما را هلاك و به جهنم مى فرستم .
همه اهل كاروان و سارقان درخشندگى نور جمال آن ستاره آسمان ولایت را مشاهده كردند و صداى دلرباى آن حضرت را شنیدند.
دزدها و سارقان فورا دست از قافله كشیدند و پا به فرار گذاشتند.
آن حضرت در همان محل كه ایستاده بودند غیب شدند.
تمام اهل قافله وقتى كه این معجزه را دیدند همانجا تا صبح به ساحت مقدس قمر بنى هاشم علیه السلام توسل و دعا و زیارت و روضه خوانى و گریه و زارى پرداختند.
بعد كه سر اثاثیه خودشان آمدند دیدند همه چیز سر جایش است الاّ آن مقدار چیزى كه دزدها برده بودند و كنار انداخته بودند و فرار كرده بودند.
و سیدى در قافله ما بود كه سالها گنگ بود وقتى آن گیر و دار و پرتوى از نور خدا وقامت زیباى پسر على علیه السلام را دیده بود زبانش باز شد و همه اش ‍ صلوات مى فرستاد.
 
سكّه حضرت
 
سید سند عالیجناب ، آقاى سیّد جعفر نجفى آل بحرالعلوم ، از مرحوم آشیخ حسن نجل صاحب جواهر از فقید بزرگوار آشیخ محّمد طه نجفى على الله مقاماتهم نقل فرمود:
در ایّام طلبگى مفلس و بى پول بودم ، یك روز از نجف اشرف به كربلاى معلى مشرف شدم و با رفیقى كه از خودم بى پول تر و مفلستر بود، توى حرم مطهر حضرت عباس ع مشغول زیارت بودیم كه یك وقت دیدم مرد عربى میخواهد یك سكّه عثمانى بنام مجیدى كه ربع مثقال طلا ارزشش ‍ بود، در ضریح مقدس بیندازد.
جلو رفتم به او سلام كردم و گفتم : من طلبه اى مستحق هستم و در امور زندگیم درمانده و معطلم ، مجاهده و ایثار ثوابش بیشتر است ، عرب گفت : دلم مى خواهد به شما بدهم ولى از حضرت میترسم چون نذر این بزرگوار كرده ام و آن را میخواهم در ضریح بیندازم .
گفتم : حضرت عباس علیه السلام كه نیازى به این پول ها ندارد؟! هر چه اصرار كردم قبول نكرد، فكرى كردم ، دیدم نخ قندى در جیب دارم ، به مرد عرب گفتم : ما این مجیدى را به نخ مى بندیم ، تو سر نخ را در دست بگیر و مجیدى را داخل ضریح بینداز. و بگو: نذرت را دادم مى خواهى بگیر و مى خواهى به این طلبه بده .
پیشنهادم را قبول كرد، مجیدى را محكم به نخ بستم و به او دادم آن را توى ضریح رها كرد و در حالیكه سر نخ را در دست داشت چند مرتبه كشید و ول كرد تا صداى سكّه را شنید و مطمئن شد كه به ته ضریح رسیده ، همان حرف را زد بعد طبق قرار، پول را بالا كشید، نیمه هاى راه گیر كرد و بالا نیامد، باز شل كرد به زمین ضریح رسید، مجددا بالا كشید، باز وسط راه گیر كرد، چند مرتبه پائین و بالا كرد فایده اى نبخشید.
مرد عرب گفت : ببین حضرت عباس علیه السلام مجیدى را مى خواهد بالا نمى آید، سر نخ را به ما داد آن قدر كشیدم كه نزدیك بود نخ پاره شود. من رو به ضریح كردم و گفتم : مولانا من حرف شرعى دارم ،گفتم : كه مجیدى مال تو است ، ولى نخ كه مال تو نیست مال ماست ول كن .
مرد عرب نخ را گرفت و شل كرد به زمین خورد این دفعه وقتى نخ را كشید خود نخ آمد نخ را گرفتم و از حرم بیرون آمدم .
آمدیم توى صحن مطهر و یك گوشه صحن نشستیم به چپق كشیدن ، وقتى كه چپق را آتش زدم بقیه چوب كبریت را به زمین انداختم .
باد آتش را به موضع مخصوصى كه مرد عربى در آنجا خوابیده بود برد، عرب بى نوا در اثر سوختن محل ، از خواب پرید و باعصبانیت پیش ما آمد.
پیش از آنكه اجازه اعتراض به او بدهیم ، گفتم : برادر عرب ما گناهى نداشتیم باد آتش را نزد شما آورد.
گفت : معلوم مى شود حال روز شما خراب است .
گفتم : بله ، ما مفلس جامع الشرائط هستم . گفت : بسیار خوب یك مجیدى نذر دارم بشما مى دهم تا از افلاس و بى پولى در آیید.
بله بدین ترتیب آقا و مولا حضرت عباس علیه السلام ما را از بیچارگى و ضعف و بى پولى ریال نجاتمان داد.
 
دست بریده
 
عالم جلیل القدر، محدث متقى ، حضرت آیة الله آملا حبیب الله كاشانى رضوان الله تعالى علیه فرمود: یك عده از شیعیان در عباس آباد هندوستان دور هم جمع مى شوند و شبیه حضرت عباس علیه السلام را در مى آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشید گشتند، تا نقش حضرت را روى صحنه در آورد پیدا نكردند.
بعد از جستجوى زیاد، جوانى را پیدا كردند، ولى متأ سفانه پدرش از دشمنان سرسخت اهل بیت ع بود، بناچار او را در آن روز شبیه كردند، وقتى كه شب فرا رسید و جوان راهى منزل مى شود موضوع را به پدرش ‍ مى گوید.
پدرش مى گوید: مگر عباس را دوست دارى ؟ جوان مى گوید: چرا دوست نداشته باشم ، جانم را فداى او مى كنم .
پدرش مى گوید: اگر اینطور است ، بیا تا دستهاى تو را به یاد دست بریده عباس قطع كنم .
جوان دست خود را دراز مى كند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را مى برد، مادر جوان گریان و ناراحت مى شود و گوید: اى مرد تو از حضرت فاطمه زهرا شرم نمى كنى ؟ مرد مى گوید: اگر فاطمه را دوست دارى بیا تا زبان تو را هم ببرم ، خلاصه زبان آن زن را هم قطع مى كند و در همان شب هر دو را از خانه بیرون مى اندازد و مى گوید: بروید شكایت مرا پیش عباس بكنید.
مادر و پسر هر دو به مسجد عباس آباد مى آیند و تا سحر دم منبر ناله و ضجه مى زنند، آن زن مى گوید: نزدیكیهاى صبح بود كه چند بانوى مجلله اى را دیدم كه آثار عظمت و بزرگى از چهره هایشان ظاهر بود. یكى از آنها آب دهان روى زخم زبان من مالید فورى شفا یافتم .
دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بریده و بى هوش افتاد، بفریادش ‍ برسید.
آن بانوى مجلله فرموده بود آن هم صاحبى دارد. گفتم : شما كیستید؟
فرمود: من فاطمه مادر حسین هستم . این را فرمود و از نظرم غایب شد، پیش پسرم آمدم ، دیدم دستش خوب و سلامت است . گفتم : چطور شفا یافتى ؟
گفت : در آن موقع كه بى هوش افتاده بودم ، جوانى نقاب دار بر سر بالینم آمد و فرمود: دستت را سر جاى خود بگذار وقتى كه نگاه كردم هیچ اثرى از زخم ندیدم و دستم را سالم یافتم .
گفتم : آقا مى خواهم دست شما را ببوسم یك وقت اشكهایش جارى شد و فرمود: اى جوان عذرم را بپزیر چون دستم را كنار نهر علقمه جدا كردند.
گفتم آقا شما كى هستید؟
فرمود: من عباس بن على علیه السلام هستم یك وقت دیدم كسى نیست.....


تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393 | 09:46 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

اللّهــم صلّ علــی محمّــد و آل محمّــد و عجّــل فرجــــهم "

 (عباس ) در حروف ابجد مطابق با عدد 133 است . به تجربه رسیده كه اگر كسی برای برآورده شدن حاجت و رفع گرفتاری ، بعد از نماز روز جمعه ، 133 مرتبه رجا بگوید: یا كاشف الْكرْب عنْ وجْه الْحسیْن اكْشفْ لی كرْبی بحق اخْیك الْحسیْن (ع حاجت او برآورده و گرفتاری برطرف می شود. 2 اشخاصی كه در بیابان تشنه و در معرض هلاكند، توسل جستن به ابی القربه (یا اباالقربه ) موثر بوده و بدین وسیله رفع تشنگی از آنان می شود، این امر نیز تجربه شده است .
3 مرحوم بیرجندی در كتاب شریف كبریت احمر می نویسد: در سفر عتبات عالیات در عالم رو یا دیدم اگر كسی گوید:(عبْدالله اباالْفضْل دخیلك ) حاجت او برآورده شود
پس از آن احقر مكرر به آن عمل كردم و حوایج مهم و بزرگی برآورده شد.
4 به تجربه رسیده كه نذر برای (ام البنین (علیهاالسلام )) و اطعام مستمندان به نام (اباالفضل (ع )) برای برآورده شدن حاجات مو ثر است .
5 از مرحوم آیت الله العظمی (آقای سیدمحمود حسینی شاهرودی قدس سره ) نقل شده است كه فرموده بود: من در مشكلات ، صد مرتبه صلوات برای (مادر حضرت ابوالفضل العباس (ع ) ام البنین (ع )) می فرستم .(بنده هم مو لف كرارا به آن رسیده ام )
6 چهارشب جمعه ، ده مرتبه سوره یس ، بدین طریق :
شب جمعه اول سه مرتبه ، شب جمعه دوم سه مرتبه ، شب جمعه سوم سه مرتبه ، شب جمعه چهارم ، یك مرتبه سوره یس به نیابت از (حضرت ابوالفضل العباس (ع )) هدیه برای مادرش (ام البنین (ع )) بخواند ان شا الله حاجت روا گردد.(115)
عشق تو این سوختن و ساختن
دست سپر كردن و جان باختن
چار امامی كه ترا دیده اند
دست علم گیر تو بوسیده اند
طفل بدی مادر والاگهر
برد ترا ساحت قدس پدر
(چشم خداوند)(116) كه دست تودید
بوسه زند و اشك ز چشمش چكید
دید چو در كرببلا شاه دین
دست تو افتاده بروی زمین
خم شد و بگذاشت سر دیده اش
بوسه بزد با لب خشكیده اش
حضرت سجاد هم آندست پاك
بوسه زد و كرد نهان زیر خاك (117)

منبع.کتاب كرامات العباسیّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس بعد از شهادت )



تاریخ : دوشنبه 12 آبان 1393 | 09:31 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
به مناسبت هفتمین روز در گذشت مرحومه مغفوره
حاجیه خانم عصمت کریمی یزدی

همسر جناب آقای حاج محمد حسن نورافشان

مجلس یادبودی:
پنجشنبه 1393/07/10 ساعت 14:30 الی 16:30 در محل
حسینیه محترم موسی بن جعفر(ع)
واقع در خیابان دادگستری
برگزار میگردد.تشریف فرمایی شما و قرائت فاتحه روح آن عزیر از دست رفته را شاد و موجب تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود


تاریخ : پنجشنبه 10 مهر 1393 | 09:51 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات




خانواده های محترم نورافشان

فوت و در گذشت
مادر گرامیتان را تسلیت عرض میکنم و از درگاه خداوند متعال برای آن مرحومه علو درجات و برای بازماندگان صبر و شکیبایی را مسئلت می نمایم




دوستان و همکاران عزیز مراسم عزای آن مرحومه مورخ 1393/07/06 و مراسم ختم1393/07/07 صبح از ساعت 9 الی 11 و بعد از ظهر از ساعت 14:30 الی 16:30 در محل تکیه محترم علی اکبری شهرستان برگزار میگردد
جهت شادی روح آن مرحومه صلوات



تاریخ : شنبه 5 مهر 1393 | 09:43 ب.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

1. بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست. (حضرت علی علیه‌السلام)

 

۲. آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند. (مارتین لوتر‌کینگ)

 

3. بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی. (رودی)

 

۴. بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و در انسان چیزی بزرگتر از فکر او. (همیلتون)

 

۵. عمر آنقدر کوتاه است که نمی‌ارزد آدم حقیر و کوچک بماند. (دیزرائیلی)

 

۶. چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون)

 

۷. به نتیجه رسیدن امور مهم، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر کوچک بستگی دارد. (چاردینی)

 

۸. آنکه خود را به امور کوچک سرگرم می‌کند چه بسا که توانایی کارهای بزرگ را ندارد. (لاروشفوکو)

 

۹. اگر طالب زندگی سالم و بالندگی می باشیم باید به حقیقت عشق بورزیم. (اسکات پک)

 

۱۰. زندگی بسیار مسحور کننده است فقط باید با عینک مناسبی به آن نگریست. (دوما)

 

۱۱. دوست داشتن انسان‌ها به معنای دوست داشتن خود به اندازه ی دیگری است. (اسکات پک)

 

۱۲. عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی. (اسکات پک)

 

۱۳. ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم. (اسکات پک)

 

۱۴. جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست. (محمد حجازی)

 

۱۵. هنر، کلید فهم زندگی است. (اسکار وایله)

 

۱۶. تغییر دهندگان اثر گذار در جهان کسانی هستند که بر خلاف جریان شنا می‌کنند. (والترنیس)

 

۱۷. اگر زیبایی را آواز سر دهی، حتی در تنهایی بیابان، گوش شنوا خواهی یافت. (خلیل جبران)

 

۱۸. روند رشد، پیچیده و پر زحمت است و در درازای عمر ادامه دارد. (اسکات پک)

 

۱۹. در جستجوی نور باش، نور را می‌یابی. (آرنت)

 

۲۰. برای آنکه کاری امکان‌پذیر گردد دیدگان دیگری لازم است، دیدگانی نو. (یونک)

 

۲۱. شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم. (دوروستان)

 

۲۲. آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است. (مترلینگ)

 

۲۳. اگر دریچه های ادراک را شسته بودند، انسان همه‌ چیز را همان گونه که هست می‌دید: بی‌انتها. (بلیک)

 

۲۴. برده یک ارباب دارد اما جاه‌طلب به تعداد افرادی که به او کمک می‌کنند. (بردیر فرانسوی)

 

۲۵. هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

 

۲۶. نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی. (هیلزهام)

 

۲۷. هر قدر به طبیعت نزدیک شوی، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی. (نیما یوشیج)

 

۲۸. اگر زمانی دراز به اعماق نگاه کنی آنگاه اعماق هم به درون تو نظر می‌اندازند. (نیچه)

 

۲۹. زیبائی در فرا رفتن از روزمره‌گی‌هاست. (ورنر هفته)

 

۳۰. برای کسی که شگفت‌زده‌ی خود نیست معجزه‌ای وجود ندارد. (اشنباخ)

 

۳۱. تفکر در باب خوشبختی، عشق، آزادی، عدالت، خوبی و بدی، تفکر درباره‌ی پرسش‌هایی است که بنیاد هستی ما را دگرگون می‌کند. (ادگارمون)

 

۳۲. "عقلانیت باز" آن عقلانیتی است که فراموش نمی‌کند که "یکی" در "چند" است و "چند" در "یکی". (ادگارمون)

 

۳۳. آرامش، زن دل‌انگیزی است که در نزدیکی دانایی منزل دارد. (اپیکارموس)

 

۳۴. هیچ چیز در زیر خورشید زیباتر از بودن در زیر خورشید نیست. (باخ‌من)

 

۳۵. تنها آرامش و سکوت سرچشمه‌ی نیروی لایزال است. (داستایوفسکی)

 

36. خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان. (دکتر علی شریعتی)

 

۳۷. علت هر شکستی، عمل کردن بدون فکر است. (الکس‌مکنزی)

 

۳۸. من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم. (سقراط)

 

۳۹. دانستن کافی نیست، باید به دانسته ی خود عمل کنید. (ناپلئون هیل)

 

۴۰. تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را. (حضرت علی علیه‌السلام)

 

۴۱. خداوند، روی خطوط کج و معوج، راست و مستقیم می‌نویسد. (برزیلی)

 

۴۲. تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است. (انگلس)

 

۴۳. كسی كه دارای عزمی راسخ است، جهان را مطابق میل خویش عوض می كند. (گوته)

 

۴۴. بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم. (جانسون)

 

۴۵. اگر می‌بینی کسی به روی تو لبخند نمی‌زند علت را در لبان فرو بسته ی خود جستجو کن. (دیل کارنگی)

 

۴۶. شیرینی یکبار پیروزی به تلخی صد بار شکست می‌ارزد. (سقراط)

 

47. قطعاً خاک و کود لازم است تا گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود (پونگ)

 

۴۸. ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود. (ادگار‌ آلن‌پو)

 

۴9. لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم، تمام هستی کامل و منور شد. (بودا)

 

۵۰. انسان باید از هر حیث چه ظاهر و چه باطن، زیبا و آراسته باشد. (آنتوان چخوف)

 

۵۱. برای اداره كردن خویش، از سرت استفاده كن و برای اداره كردن دیگران، از قلبت. (دالایی لاما)

 

۵۲. تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند. (گراهام بل)

 

53. اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی. (ارد بزرگ)

 

54. اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنی نداشت. (موریس مترلینگ)

 

55. ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم. (شوپنهاور)

 

56. آنكه می تواند، انجام می دهد، آنكه نمی تواند انتقاد می كند. (جرج برنارد شاو)

 

57. لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند. (دکتر علی شریعتی)

 

58. بیشترین تأثیر افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از میان ما رفته باشند. (امرسون)

 

59. از دیروز بیاموز. برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش. (آلبرت انیشتن)

 

60. پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی. (مهاتما گاندی)




طبقه بندی: چیستان و سرگرمی،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 02:35 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود…

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 10/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.
جنی قبول کرد… او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد. بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.
وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت. هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند. یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت :

    - جینی ! تو من رو دوست داری؟
    – اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
    – پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
    – نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله ؟
    – نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…

پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت : ” شب بخیر عزیزم.”
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید :

    - جینی ! تو من رودوست داری؟
    – اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
    – پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
    – نه پدر، گردن بندم رو  نه ، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه ، می توانی در باغ با او قدم بزنی ، قبوله؟
    – نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…

و دوباره روی او را بوسید و گفت : ” خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی. “
چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.
جینی گفت : ” پدر، بیا اینجا “ ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.

پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد…


« این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد!
او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد.

این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم …
سبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، هزار چیز بهتر را به ما داده است… »



طبقه بندی: چیستان و سرگرمی،

تاریخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 02:05 ق.ظ | نویسنده : حسن خزاعی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 12 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.